Feeds:
Articoli
Commenti

لیلا يه دختر 23 ساله است با قد 170 تپل و سفید و سینه ای بزرگ و کونی گشاد که در هر هفته یکبار خونه ما مياد. يادم تازه مادرم جهت خريد رفته بود بیرون از خونه ، من هم عاشق او بودم تا یکروز سوارش بشم. چند باري ترك موتورم سوارش كرده بودم و هربار كه ترمز جلو رو ميگرفتم پستونهاي گندش به پشتم مي چسبيد واقعا جان میداد بکونیدش حالي به حولی ميكرد خيلي تو نخش بودم بردمش داخل اتاق به خودم گفتم حالا موقعشه پستوناشو گرفتم توي دستهام از همون لحظه به خودم قول دادم كه هر جوري شده ترتيبشو بدم .

Continua a leggere »

یه روز سرد زمستانی بود.میدونید كه هوای تهران تو این فصل روزهاتقریبانیمه سرد اما عصرهاوشب استخون سوزه ومعمولا بساط پتو ولحاف توی این فصل رونق زیادی داره واتفاقات زیادی هم زیرا اون رخ میده .من هم تو خونه نشسته بودم وداشتم یه فیلم نیمه سكس نگاه میكردم .ساعت 7 عصربود وهمسرم هم خونه نبود ورفته بود خرید. ما تقریبا یك سالی میشه كه در تهران زندگی می كنیم .قبلا تو تبریز بودیم ولی بخاطر بالا بودن قیمت مسكن و مشكل كاری من اومدیم تهران تا هم بتونیم آب وهوایی عوض كنیم وهم از دست مشكلات كاری ام در تبریز یه نفس راحت بكشیم .

Continua a leggere »

حدود 8 سال قبل وقتی هوای کنکور به سرم زده بود از یه طرف باباهه کلید کرده بود برو یه کار جور کن وخرج خودت رو در بیار ماهم که کم آورده بودیم قبول کردیم خلاصه 8 ماه مونده بود تا کنکور فرصت بدی نبود هم فال بود هم تماشا هم خرحمالی از فردای اون روز به توصیه یکی از رفقا رفتیم کاشان یه خونه مجردی جور کردیم ومستقر شدیم وچسبیدیم به کار نقاشی ساختمان . تو یه ساختمان نو ساز مشغول بودیم که ماهان دوستم گفت اون دختر افغانیا رو ببین گفتم خوب گفت اپنند !

Continua a leggere »

اون روز هم مثل هر روز داشتم تو نت وقت كشي ميكردم كه يكنفر با ايدي دخترانه برام پيام داد و خواست كه خودمو معرفی کنم منم خودمومعرفي كردم اونم گفت كه اسمش اعظم جنوب زندگي ميكنه و22سالشه از من خواست كه بهش وب بدم منم وب رو روشن كردم بهش گفتم كه منم ميخوام ببينمت براي يه لحظه از پشت وب ديدمش توي يه كافي نت كار ميكرد هر روز باهاش چت ميكردم و بهم نزديكتر ميشد باز شماره تماس دادنم شروع شد حالا با هم ارتباط تلفني داشتيم

Continua a leggere »

من آرش هستم یه پزشک عمومی با کلی دوندگی تونستم یه مطب شیک تو میرداماد تهیه کردم ولی از شانسم که بدش به تورمن میخوره منشی ایده آلمو نتونستم پیدا کنم یه دو هفته ای همه کاری کردم از آگهی روزنامه بگیرتا رو زدن به فا میل و آشنا ولی یه منشی خوب به تورم نخورد تا اینکه یه روز تو مطبم مشغول بودم که یه خانوم خوشگل هراسان با مادرش اومدن تو مطب دیدم خانوم فشارش بالاست یه آمپول افت فشار بهش تزریق کردم و گذاشتم رو تخت مطب استراحت کنه خانوم همراهش اومد پیشم گفت اگه امکان داره من پیش مادرم بمونم گفتم اشکالی نداره من هم گهگاهی بهش سر کشی میکنم ضمنا با این حالش نباید تنهاش بذارین دختره که بعد خودشو زیبا معرفی کردگفت من بیکارم و روزا به دنبال کار میگردم برا همین پیشش نیستم منم که دیدم اوضاع همونجوریه که انگار داره همه چی رو به راه میشه گفتم چه خوب تو چه زمینه ای مهارت داری گفت حقیقتش تا یک ماه پیش تو یه نیرو گاه منشی بودم ولی قراردادم تموم شد و اونا از خدا خواسته منو تو لیست تعدیل نیرو قرار دادن واخراج کردن گفتم اتفاقا منم دنبال یه منشی با مهارت میگردم چند روز بیا اگه کارت مورد پسندم باشه استخدامت میکنم الان هم ویزیت مادرت رایگانه فردا ساعت سه

Continua a leggere »

چهار سال پيش بود كه تازه امتحاناي پايان ترم پيش دانشگاهي رو داده بودم و براي كنكور حدود يك ماهي فرصت داشتم . مامان و بابا كه ديدن هوا گرم شده و يك مسافرت حسابي به طرف شمال جون ميده تصميم گرفتن برن شمال و تو دلشون گفتند گور باباي كنكور سهيل هر كاري مي خواد بكنه ما كه رفتيم مسافرت . منم كه بچه درس خون بودم تنهايي خونه موندم و قرار شد شب ها به امير دوستم بگم كه تنها نباشم. اونموقع مامانم يك دوست اهوازي داشت كه يك دختر سفيد با چشماي روشن و موهاي مشكي و خيلي خيلي نازو خوشگل داشت. اسمش نفيسه بود سوم دبيرستان . از بخت بد ما يا شايدم خوب اون روزها براي پيش دانشگاهي هم امتحان كنكور ميداديم و نفيسه بيچارم براي كنكور پيش دانشگاهي مشغول خوندن بود. من و نفيسه خيلي با هم صميمي شده بوديم و نفيسه براي رفع اشكال هفته اي يكي دو بار خونه ما مي اومد بعضي وقتها با هم قرار مي گذاشتيم و بيرون يك صفايي با هم مي كرديم .

Continua a leggere »

زن عموی من یه زن 41 ساله است با قد متوسط و پستونها و کون درشت. طفلکی نمیتونه بچه دار بشه و اون و عموم تنها زندگی می کنن. عموم ماهی سه روز به خاطر کارش میره دبی و همیشه از کسهای آبدار اونجا تعریف میکنه و ناگفته معلوم که هر دفعه یه حالی به خودش میده.فکر کنم زن عمو هم میدونه ولی طفلک به خاطر مشکلش چیزی نمیگه.من 26 سالمه و زن عمو با من خیلی مهربونه و من هم همیشه دوستش داشتم. پارسال تابستون دعوت شدیم باغ عمو. کلا 6 نفر بودیم من و خواهرم و بابا و مامان و عمو و زن عموی عزیزم. زن عمو یه دامن بلند و یه پیراهن پوشیده بود که پستونای نازش رو مشخص میکرد.هر وقت باد میوزید دامنش میچسبید به پاهاش و من سعی میکردم برجستگی کون و یا کسش رو تشخیص بدم. وقتی تو آشپزخونه کپسول گاز رو نصب میکردم و در حالی که خم شده بودم اومدم عقب که هیو کونم به یه چیز نرم و داغ برخورد کرد و ترسیدم. برگشتم نگاه کردم دیدم با کون زن عمو تصادف کردم. از خجالت قرمز شدم و عذر خواهی کردم ولی زن عمو با یه لبخند شیرین با عشوه گفت عیبی نداره. طرز گفتنش قند تو دلم آب کرد. ساعتای 10 عمو و بابا رفتن بیرون و زن عمو گفت میخواد بره تو باغ تا واسه چای آلبالو آلبالو بچینه.خواهر و مامانم هم گفتن میمونن و ناهار درست میکنن. من هم به پیشنهاد مامان رفتم به زن عمو کمک کنم. مهستی خوشگلم (زن عمو) جلو راه میرفت و من دنبالش و از تماشای حرکات ناز کونش از رو دامن لسی که روی اون باسن تپل مپل مرقصید لذت میبردم.

Continua a leggere »

Iscriviti

Ricevi al tuo indirizzo email tutti i nuovi post del sito.

Unisciti agli altri 32 follower